الشيخ البهائي العاملي

76

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

شرمسارى ببازار محشر من و شرمسارى * كه بسيار بسيار كاسد قماشم بهائى بهائى يكى موى جانان * دو كون ار ستانم بهائى نباشم آه غير مىكشد غيرت مرا غيرى اگر آهى كشد * زانكه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او نقاب رخسار جاى دگر نماند كه سوزم ز ديدنت * رخساره در نقاب ز بهر چه ميكنى ؟ انتظار زد بتيرم بعد چندين انتظار * گرچه دير آمد خوش آمد تير يار شد دلم آسوده چون تيرم زدى * اى سرت گردم چرا ديرم زدى مستزاد هرگز نرسيده‌ام من سوخته جان ، روزى باميد * وز بخت بد سيه نديده‌ام هيچ زمان ، يك روز سفيد قاصد چو نويد وصل با من ميگفت ، آهسته بگفت * در حيرتم از بخت بد خود كه چسان ، اين حرف شنيد مخمس تا كى بتمناى وصال تو بگانه * اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه خواهد بسر آيد شب هجران تو يا نه ؟ * اى تير غمت را دل عشاق نشانه جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه رفتم بدر صومعه‌ى عابد و زاهد * ديدم همه را پيش رخت راكع و ساجد در ميكده رهبانم و در صومعه عابد * گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد